محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2660

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« با بىدينان تلاقى كرديم كه از مشركان بر ضد ما كمك گرفته بودند « و آنها را چون قوم عاد و ارم بكشتيم . در صورتى كه در مورد آنها از « روش تو تجاوز نكرديم و از بيدينان ، فرارى و اسير نكشتيم و زخمى را بيجان « نكرديم . خدا تو و مسلمانان را ظفر داد و حمد خدا پروردگار « جهانيان را . » گويد : اين نامه را پيش على بردم كه آن را براى ياران خود بخواند و با آنها مشورت كرد و رأى همگان يكى بود كه گفتند به معقل بن قيس بنويس كه به دنبال اين فاسق برود و پيوسته به طلب او باشد تا خونش بريزد يا از ولايت برون كند كه بيم داريم مردم را بر ضد تو برانگيزد . گويد : على مرا پس فرستاد و همراه من نامه اى نوشت به اين مضمون : « اما بعد ، حمد خداى كه دوستان خويش را كمك كرد و دشمنان « خويش را زبون . خدا تو و مسلمانان را پاداش نيك دهد كه خوب كوشيديد « و تكليفتان را انجام داديد ، سراغ ناجى را بگير اگر خبر يافتى كه در « يكى از شهرها مقر گرفته سوى او برو و خونش بريز يا از ولايت برونش « كن كه وى تا وقتى زنده باشد همچنان دشمن مسلمانان و دوست ستمگران « خواهد بود و سلام بر تو باد . » گويد : معقل از جايگاه ناجى پرسش كرد كه گفتيد در سواحل است و قوم خويش را از اطاعت على بگردانيده و مردم عبد القيس و ديگر عربان مجاورشان را به تباهى كشانيده است . و چنان بود كه قوم ناجى به سال صفين زكات نداده بودند در اين سال نيز ندادند و دو زكات دادنى بودند . معقل بن قيس با همان سپاه كه از مردم كوفه و مردم بصره بود روان شد و راه فارس گرفت تا به سواحل دريا رسيد و چون خريت بن راشد از آمدن وى خبر يافت به آن گروه از همراهان خود كه عقيده خوارج داشتند پرداخت